یاد تورا نفس نفس زمزمه میکند دلم من به جنون رسیده ام تا تو به یاد میرسی... در چمدان خاطره غم چه عزیز مانده است گریه ی من در آمده باز تو شاد میرسی... سطر به سطر زندگی با نفس تو جان گرفت آب گرفته خانه را مثل حباب میرسی... اسم تورا میشوم. خواب ز چشم میرود اسم مرا میشنوی...تازه به خواب میرسی... گاه مسیر چشم تو سمت نگاه من رود دلخوشیم همین شده... توبا نقاب میرسی... نسیم این ترانه ها به کوی تو نمی رسد برکه ی من فنا شده تا تو به آب میرسی
کوشیدم به همه حالی کنم که زندگی هدیه ی عجیبی است اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را می داند خیال می کند زندگی جاوید نصیبش شد بعد این هدیه دلش را می زند، خیال می کند خراب است کوتاه است هزار عیب رویش می گذارد به طوری که می شود گفت که حاضر است دورش بیاندازد ولی عاقبت می فهمد که زندگی هدیه ای نبوده ! گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند آن وقت سعی می کند کاری بکند که سزاوار آن باشد ولی ...
سلام عزیزم ، آره گلم من پرستارم گرچه خودمم از کارم و محیطش متنفرم اما خرج زندگی اینقدر زیاده که اگه بخوای به جایی برسی و دستت جلو دیگران دراز نشه مجبوری دو نفری کار کنی !
روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند . شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده ی توبا خانم است : دراز ، لاغر ، با چشم های ریز بدجنس . یک شنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می چرخد . دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوار خاکستری و عصا . سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است . چهارشنبه خل است . چاق و چله و بگو بخند است . بوی عدس پلوی خوشمزه ی حسن آقا را می دهد . پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است . مثل پدر ، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی . رو به غروب ، سنگین و دلگیر می شود ، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر ...
یاد تورا نفس نفس زمزمه میکند دلم
من به جنون رسیده ام تا تو به یاد میرسی...
در چمدان خاطره غم چه عزیز مانده است
گریه ی من در آمده باز تو شاد میرسی...
سطر به سطر زندگی با نفس تو جان گرفت
آب گرفته خانه را مثل حباب میرسی...
اسم تورا میشوم. خواب ز چشم میرود
اسم مرا میشنوی...تازه به خواب میرسی...
گاه مسیر چشم تو سمت نگاه من رود
دلخوشیم همین شده... توبا نقاب میرسی...
نسیم این ترانه ها به کوی تو نمی رسد
برکه ی من فنا شده تا تو به آب میرسی
دلم را گرفته اند
دلم را ترکانیده اند
دلم خوش است که شاید دیگران مرا خوب می نامند
دلم خوش است و نمیدانم چه مرگم است
واقعا هم همینطوره..
سلام
ممنونم
واقعا سوختن وساختن که کار ما آدمهاست...
هیچ کسی جرات روایتش را نخواهد داشت...
نگران فردایت نباش ،
خدای دیروز و امروزت ، فردا هم هست ؛
فردایت قشنگ
خدا مرحم تمام دردهاست.هر چه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد
خدا برای پر کردن ان بیشتر در وجودت جای میگیرد
راست میگی سوختن و ساختن دیگه تکراری شده ...
احسنت
کوشیدم به همه حالی کنم که زندگی هدیه ی عجیبی است
اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را می داند
خیال می کند زندگی جاوید نصیبش شد
بعد این هدیه دلش را می زند، خیال می کند خراب است
کوتاه است
هزار عیب رویش می گذارد
به طوری که می شود گفت که حاضر است دورش بیاندازد
ولی عاقبت می فهمد که زندگی هدیه ای نبوده !
گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند
آن وقت سعی می کند کاری بکند که سزاوار آن باشد
ولی ...
قلب من دوباره تند تند می زند
مثل اینکه باز هم خدا
روی قالی دلم، قدم گذاشته
در میان رشته های نازک دلم
نقش یک درخت و یک پرنده کاشته
قلب من چقدر قیمتی است
چون که قالی ظریف و دست باف اوست
این پرنده ای که لای تاروپود آن نشسته است
هدهد است
می پرد به سوی قله های قاف دوست...
سلام دوست من.اپم زودتر بیا که منتظرتم
از تصادف جان سالم به در برده بود میگفت زندگی اش را مدیون ماشین مدل بالایش است...!
و خداوند هم چنان لبخند میزد...
سلام....بدو بدو آپیمممممممممممممممم.....یادت نره
سلام......اپیمممممممممممممممممممم...بدو بدو
khub bashi dustam
خوبه خودت میگی سوختن
جرات میخواد ........
قالبت خوشمل شد دوسی
سلام عزیزم ، آره گلم من پرستارم گرچه خودمم از کارم و محیطش متنفرم اما خرج زندگی اینقدر زیاده که اگه بخوای به جایی برسی و دستت جلو دیگران دراز نشه مجبوری دو نفری کار کنی !
سلام
آپم[لبخند][گل]
همهٔ رابطهها با جملهٔ " تو با بقیه فرق داری " شروع میشه . . .
و به جمله " تو هم مثل بقیه ای " ختم میشه . .
خفتن ، هنری کوچک نیست.
برای آن ، سراسر روز را بیدار می باید بود!
روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند .
شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده ی توبا خانم است : دراز ، لاغر ، با چشم های ریز بدجنس .
یک شنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می چرخد .
دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوار خاکستری و عصا .
سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است .
چهارشنبه خل است . چاق و چله و بگو بخند است . بوی عدس پلوی خوشمزه ی حسن آقا را می دهد .
پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است . مثل پدر ، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی . رو به غروب ، سنگین و دلگیر می شود ، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر ...
شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار کسی در آن نباشد...
از میان دو واژه ی انسان و انسانیت ،
اولی در میان کوچه ها ،
و دومی در لابلای کتاب ها سرگردان است.
"ویکتور هوگو"