تکیه بر جنگل پشت سر روبروی دریا هستم آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم حال دریا
آرام و آبی است حال جنگل سبز سبز است من که رنگم را باران شسته است در چه حالی ایا
هستم ؟ کوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز حیف انسانم و می دانم تا همیشه تنها
هستم وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز من ولی در کار جان شستن از غبار
فرداهستم صفحه ای ماسه بر می دارم با مداد انگشتانم می نویسم من آن دستی که رفت از
دست شما هستم مرغ و ماهی با هم می خندند من به چشمانم می گویم زندگی را میبینی
بگذار این چنین باشم تا هستم (محمد علی بهمنی)
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نهاینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست
محمد علی بهمنی
سلام
واقعا ممنون..نظرشما باعث دلگرمیه..بعضی مطالب واقعا قابل تاملند بابد کمی بیشتر بهشون فکر کرد..
چقدر جالب بود..واقعا دل کندن از دیروز پیوستن به امروز...کارسختیه..ما همیشه تو گذشته ها جا مانده ایم...........خیلی قشنگ بود..زندگی را می بینی بگذار این چنین باشم تا هستم
عاشقی یعنی اسیر دل شدن ،با هزاران درد و غم یک دل شدن
موفق باشید
سلام خوشحالم که اهل مطالعه هستی.
سلام محبوبه جان

مثل همیشه قشنگ بود
خیلیم قشنگ عزیزم آپم
از شعرای خوبت سپاس گذارم
بدرود تا درودی دیگر
مردم شهر سیاه خنده هاشان همه از روی ریاست /دلشان سنگ سیاست /ما در این شهر دویدیم و دویدیم چه سود؟ هر کجا پرسه زدیم خبر از عشق نبود /و تو ای مرغ مهاجر که از این شهر گذر خواهی کرد/ نکند از هوس دانه گندم به زمین بنشینی
سلام خوبی؟من اژم لطف کن به من هم سر بزن
آهستـ ـــ ـ ه گفتــ "خُدانِگَــهــدارَتــ"
دَر را بَستــ وَ رَفتــ ...
آدَمها چ ِ راحَتــ "مَسئولیتــ خودشان را
ب ِ گردن ِ "خدا" می اندازند
سلام
آپم
[گل][گل][گل]