X
تبلیغات
رایتل

مرا به خـاطر بســپار
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

پیرمردی همراه پسر 25ساله اش در قطاری که قرار بود از نیویورک به سوی اوکلاهما حرکت کند نشسته بودند، در حالی که یک زن و شوهر جوان نیز داخل کوپه ی آن ها بودند . چند دقیقه بعد و به محض راه افتادن قطار ، جوان که از پنجره بیرون را نگاه میکرد هیجان زده فریاد زد : "پدر نگاه کن ... درختها دارند حرکت می کنند..." پدر پیرش لبخندی زد و گفت: جالبه ادوین ... زن و مرد جوان با تعجب به گفتگوی پدر مسن و پسر جوان گوش سپرده بودند تا چند دقیقه بعد که ادوین دوباره فریاد زد:"پدر نگاه کن ...ساختمانها نیز در حال حرکتند..." پدر دوباره لبخند زد  و پسر پسر جوان را نوازش کرد . زن و مرد جوان که از رفتار کودکانه جوان 25ساله  و همین طور از واکنش پدر پیرش  تعجب کرده بودند ، سکوت کردند ، تا اینکه ادوین دوباره پدرش را با شوق کودکانه ای صدا کرد :" پدر نگاه کن ...ابرها دارند دنبال ما می دوند ..." پدر باز لبخند زد :"درسته...فعلا لذت ببر پسرم..." ادوین نیز مانند بچه ها دستش را ازپنجره قطار بیرون برده بود و با هوا بازی می کرد و ... تا اینکه مردجوان به حرف زنش گوش داد وبه پیرمرد گفت :"پدرجان ، چرا شما پسرتان را نزد پزشک نمی برید تا او را درمان کنند؟"  پیرمرد اشکهایش را پاک کرد وجواب داد:"اتفاقآ الان از نزدپزشک می آیم و داریم به خانه می رویم... "  آخر می دانید چند روز پیش پزشکان چشمان پسرم را جراحی کردند وامروزادوین پس از 25سال می تواند همه چیز را ببیند. زن و مرد جوان بغض شان را فرو خوردند.

ریمن فویت

[ سه‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 11:04 ب.ظ ] [ محبوبه ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 42014